تبلیغات
عاشق تنها - مطالب شعر
 

دیار یار.......

نوشته شده توسط :امید
جمعه 8 شهریور 1392-ساعت 23 و 53 دقیقه و 03 ثانیه

دیار یار.......

.شاید همین نزدیکیس....

کمی درنگ کن کمی ارامش...

خواهی رسید ...

کمی دیر کمی زود...

ولی خواهی رسید...

روزی خواهی رسید 

یک روز خوب





نظرات() 

محو تماشای منی

نوشته شده توسط :امید
جمعه 1 شهریور 1392-ساعت 21 و 45 دقیقه و 02 ثانیه

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زِ دستم نرود

ناز چشم تو ، بقدر مژه بر هم زدنی....

"فریدون مشیری"






نظرات() 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

نوشته شده توسط :امید
شنبه 9 دی 1391-ساعت 22 و 14 دقیقه و 29 ثانیه

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا





نظرات() 

فروغ فرخزاد - شراب و خون

نوشته شده توسط :امید
شنبه 9 دی 1391-ساعت 22 و 08 دقیقه و 59 ثانیه

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا
بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و
جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را
ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را




نظرات() 

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 8 آبان 1391-ساعت 22 و 25 دقیقه و 27 ثانیه

بود بر شاخه هایم آخرین برگ
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

http://smsjoks.com/wp-content/uploads/marg-300x199.jpg





نظرات() 

شعر مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :امید
یکشنبه 7 آبان 1391-ساعت 21 و 07 دقیقه و 35 ثانیه


چون سبوی تشنه…
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری


ادامه مطلب


نظرات() 

شب های غمگین

نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 1 آبان 1391-ساعت 21 و 21 دقیقه و 16 ثانیه

مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت

89298537514714436605 عکس و شعر های عاشقانه





نظرات() 

غمگین

نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 1 آبان 1391-ساعت 21 و 20 دقیقه و 21 ثانیه

دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی

96410265629733813635 عکس و شعر های عاشقانه





نظرات() 

بی امید...

نوشته شده توسط :امید
جمعه 24 شهریور 1391-ساعت 17 و 13 دقیقه و 32 ثانیه

امروز شعر نخواهم نوشت...

دلتنگی مجال نمی دهد...

دلم دلتنگ پژمردگی گلبرگهای طلایی توست

گلبرگهایی که امروز هم تاری از آن را به یادگار برداشتم

همیشه چترهایم بارانی بوده اند امروز چشمهایم

همیشه بوسه هایم خیس بوده اند امروز سنگفرشهای قلبم

همیشه...

و من بی عطر نفسهای تو خاکستری خاموشم

و هیچگاه دوباره ردی از آتش و

رمقی برای گرم کردن دیده های بارانی تو نخواهم داشت

زائر چشمهای بارانی توام یاس من!

مگذار دیده ات خانقاه غم شود که دلم از شبنم دیده ات می لرزد

این بوسه خاکستری نیز فرش قرمز گونه های تو...

با عشق...

اما بی امید...




نظرات() 

حقیقت داره یا خوابه ؟ + آهنگ متن

نوشته شده توسط :امید
شنبه 21 مرداد 1391-ساعت 17 و 33 دقیقه و 23 ثانیه

منی كه میگفتم [تصویر:  54310686684899952428.gif]
حالا روزی هزاربار به خودم لعنت میفرستم


بال و پَرت دادم تا همیشه واسه خودم باشی اما ....



http://eshghemanblog.persiangig.com/image/h1.jpg

ادامه مطلب


نظرات() 

تک و تنهام من همیشه توی این دنیای فانی

نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 12 تیر 1391-ساعت 09 و 54 دقیقه و 31 ثانیه

عکس عاشقانه کودکان (آبجی داداشی)
تک و تنهام من همیشه توی این دنیای فانی

دلم از غصه گرفته ندارم هیچ سر پناهی

قدیما بودی کنارم فکر می کردم تو رو دارم

اما امشب فهمیدم من جر خدا یاری ندارم




نظرات() 

صدای قلب من میگه دار و نداره من تویی

نوشته شده توسط :امید
شنبه 3 تیر 1391-ساعت 20 و 12 دقیقه و 05 ثانیه

عکس عاشقانه کودکان (آبجی داداشی)

صدای قلب من میگه دار و نداره من تویی

خودت ببین چشام میگه همه وجود من تویی

تو که اینو خوب می دونی اگه نباشی می میرم

ولی میگم ، بازم میگم: که بی تو من نمی تونم…..





نظرات() 

غزل چشم

نوشته شده توسط :امید
پنجشنبه 11 خرداد 1391-ساعت 20 و 31 دقیقه و 17 ثانیه

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم





نظرات() 

متن عاشقانه باران نبار ، من نه چتر دارم نه یار

نوشته شده توسط :امید
شنبه 9 اردیبهشت 1391-ساعت 01 و 16 دقیقه و 11 ثانیه

از این به بعد تنها ادامه می دهم ، تنها در زیر باران . . .
حتی به درخواست چتر هم جواب رد می دهم و گوشه ای می اندازمش !
میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم ! باران نبار من نه چتر دارم نه یار !

 

با تو هوس عاشقی کردم / معنی عشق و تجربه کردم
بی تو برای تو گریه کردم / من قلبم و به تو هدیه کردم

 

نمیدانی چطور گیج می شوم !
وقتی هرچه می گردم معنی نگاهت را در هیچ فرهنگ لغتی پیدا نمی کنم. . . !





نظرات() 

شعرهای عاشقانه ۹۱

نوشته شده توسط :امید
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391-ساعت 21 و 30 دقیقه و 52 ثانیه

54529666734033984738 شعر های عاشقانه 91

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !


ادامه مطلب


نظرات() 

شعر عاشقانه ی فروردین 91

نوشته شده توسط :امید
چهارشنبه 24 اسفند 1390-ساعت 19 و 29 دقیقه و 34 ثانیه

 عکس   اشعار عاشقانه ی فروردین 91

ای کاش احساسم گلی می‌بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی‌آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی‌آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !

متن کامل شعر در ادامــــــــه مطلب


ادامه مطلب


نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


Code Center





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox